تاجر نادان و دانای فقیر

داستان کوتاه تاجر نادان و دانای فقیر

داستان کوتاه :میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دانایی رسید،
دانا پرسید :
چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟
مرد بازرگان پاسخ داد:
یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه!

دانا پرسید:
به جایی که میروی ماسه کمیاب است؟
بازرگان پاسخ داد:
خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم!!

دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دوقسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت.

بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسید با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

دانا گفت هیچ …!

بازرگان شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خَر و رفت …


پیشنهاد می شود این مطلب را نیز حتما بخوانید:درس بامبو و سرخس برای زندگی/گاهی باید صبر کرد

درخت بامبو


 

مطالب پیشنهادی

دشت بی فرهنگی ما!!

دشت بی فرهنگی ما!! وقتی کتاب جامعه شناسی خودمانی را می خوانید به این جمع بندی می رسید که ما…

چرا من بدبختم ؟

چرا من بدبختم ؟ چرا من بدبختم ؟چرا فکر میکنیم بدبختیم و همواره آدم های بد شانسی هستیم؟ همین الان…

اولین شغل هفت میلیاردر دنیا چی بوده؟

اولین شغل هفت میلیاردر دنیا همه ی ما اسامی این میلیاردر ها را می دانیم و اینکه چطور به اینجا…

نظرات کاربران
افزودن نظر
  • محمدحسن زرعی ۵ بهمن ۱۳۹۷

    سللام داستان جالبی بود وتامل بر انگیز

    پاسخ

question